خدا میخواست تا تقدیر عالم این چنین باشد

کسی که صاحب عرش است ،مهمان زمین باشد

...

خدا در ساق عرش خویش جایی را برایش ساخت

که حتی ماورای دیده روح الامین باشد

علی را قبل از آدم آفرید و در شب معراج

به پیغمبر نشانش داد تا حق الیقین باشد

خدا میخواست از رخساره ی خود پرده بردارد

خدا میخواست تا دست خودش در آستین باشد

علی حبه جنه ، قسیم النار و الجنه

خدا میخواست آن باشد ،خدا میخواست این باشد

به جز نام علی در پهنه تاریخ نامی نیست

که بر انگشتر پیغمبران نقش نگین باشد

مرا تا خطه های بی الف راهی کن و بگذار

که بعد از خطبه یبینقطه ی تو نقطه چین باشد

مرا در بیت ، بیت شعر هایم دستگیری کن

غزل های تو بی اندازه باید دلنشین باشد

غزل لطف خداوند است شاعر ها خبر دارند

غزل خوب است در وصف امیر المومنین باشد


شعر از سید احمد علوی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 17:20  توسط سیدعباس رضوي نيا  | 

می ‏خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست
هم راه و هم گريز تو باشم خدا نخواست 

می خواستم كه ماهی غمگين بركه ای
در دست های ليز تو باشم خدا نخواست 

گفتم در اين زمانه كج‏ فهم كند ذهن
مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست

می ‏خواستم كه مجلس ختمی برای اين
پائيز برگ ريز تو باشم خدا نخواست

آه ای پری هر چه غزل گريه! خواستم
بيت ترانه‏ ای ز تو باشم خدا نخواست

مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم
يار ستم ستيز تو باشم خدا نخواست

نفرين به من كه پوچی دستم بزرگ بود
می خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست          (فرهاد صفريان)


پاییز رخنه کرده به ذوق بهار‌ی ام
آواز مرده در قفس بی قناری ام

سرگشته پا گذاشته ام بر سر خودم
سیلم، که از وجود خودم هم فراری ام

جانم به لب رسیده از این روزهای تلخ
لبریز شو‌کران شده جام خماری ام

باران شدم ولی در باغی که غنچه هاش
لبخند می زنند به این سوگواری ام

بیدم که پا به خاک سپرده ست و سر به باد
پا بند یک سکون، صد سر بی قراری ام

بی تو فرار می کند از من غرور من
بغضی شکسته می ماند یادگاری ام

دنیای بی‌ تو حیثیتم را ربوده است
در معرض تهاجم بی اعتباری ام

باید دگر به این من خسته کمک کنی
هرگز کسی به جز تو نیامد به یاری ام‌          (امیر اکبرزاده)


و کاش مرد غزل خوان شهر برگردد
به زير بارش باران شهر برگردد

کسی شبيه خدا نيست، هيچ کس، ای کاش
کمال مطلق انسان شهر برگردد

چه خوب می شد اگر مرد آسمانی ما
به جمع خاکی خوبان شهر برگردد

خدا کند برکت ـ اين خيال دور از ذهن ـ‌
شبی به سفره بی نان شهر برگردد

شبيه خانه ارواح ساکت و سرديم
خدای خوب! بگو جان شهر برگردد

هنوز منتظرم يک نفر خبر بدهد
که باز يوسف کنعان شهر برگردد          (خديجه پنجی)


بلد نبوده دلم تا که عاشقت باشم
کنار پنجره تنها شقایقت باشم

همیشه خواسته اما دلم ندانسته
چگونه دخترک سبز قایقت باشم

و رودخانه اشک تو را که می دیدم
نشد غریق نجات دقایقت باشم

بدان! برای همیشه، نه، من نمی خواهم
دلیل غم زده تلخ هق هقت باشم

تمام حرف تو این است تازگی، دل من
بلد نبوده که جزو علایقت باشم

و بیت آخر این شعر هم رسید و نشد
همان عروسک گلچین سابقت باشم          (مریم نیک خواهی)


به سمت خاطره هر وقت روی می آرم
فقط دو بیت غزل مانده روی دیوارم

چه سرنوشت عجیبی تو پیش رو داری
چه سرنوشت عجیبی که پیش رو دارم

به اتهام غزل گفتن از تو می بینی
چه بی مقدمه آویختند بر دارم

تو کوله بار مضامین شعر یک مردی
و من ردیف بلندی که رو به تکرارم

از آن زمانه که قابیل سایه ام را کشت
هنوز لکه خون روی پیرهن دارم

صدای سوت قطاری که رفت می گوید
که از تولد و مردن، ز هر دو بیزارم          (فریبرز نظری)


با نه شنيدن از تو كه من كم نمی شوم
مجنون نمای مردم عالم نمی شوم

اين اولين خطای تو، حوای سنگ دل!
پنداشتی بدون تو آدم نمی شوم

بعد از تو ای خزان زده ديگر برای هر
شب بوی تشنه لب شده شبنم نمی شوم

دل خور نشو عزيز از اين خلق بی خيال
گفتم كه بی تو پاپی خلقم نمی شوم

آه ای نگاه های تماشا، خدا وكيل!
علاف چشم های شما هم نمی شوم

بگذار صادقانه بگويم بدون تو...
هر كار می كنم… نه... نه... آدم نمی شوم          (فرهاد صفريان)


نیستی کم! نه از آیینه نه حتی از ماه
که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه

من محال است به دیدار تو قانع باشم
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه

به تمنای تو دریا شده ام! گرچه یکی ست
سهم یک کاسه آب و دل دریا از ماه

گفتم این غم به خداوند بگویم، دیدم
که خداوند جدا کرده زمین را از ماه

صحبتی نیست! اگر هم گله ای هست از اوستمی توانیم برنجیم مگر ما از ماه!          (فاضل نظری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 17:19  توسط سیدعباس رضوي نيا  | 
امروز به یک آیه از قرآن رسیدم که خیلی قشنگ و عمیق بود برام. البته تمام آیات قرآن قشنگ و دوست داشتنی هستند اما این یکی ... یـه حالی شدم با خوندنش

آیه 36 زخرف :

وَ مَن یَعشُ عَن ذِكرِ الرَّحمنِ نُقَیِّض لَهُ شَیطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ

و هر کس از یاد خدا رویگردان شود ، شیطان را به سراغ او میفرستیم ؛ پس همواره قرین اوست

و در دو آیه بعد همین سوره یعنی آیه 38 از حال و هوای ما در قیامت میگه و میگه : ... زمانی که (در قیامت) نزد ما حاضر شود می گوید ای کاش میان من و تو فاصله مغرب و مشرق بود ؛ چه بد همنشینی بودی

این پست رو خیلی نا خودآگاه گذاشتم روی وبلاگ ، فقط به خاطر اینکه کمی فکر کنیم ..........
تمام دردها و ناراحتی های ما به خاطر غفلت از خداست ... هر چی کم داریم توی زندگی بخاطر دوری از خداست
خود خدا داره میگه کسی که با خدا نیست ، شیطان به سراغش میره ... و وقتی هم شیطان همراه و همنشین لحظه های ما باشه هیچ معلوم نیست آخرش چی بشه ...
و جالب اینه که توی قیامت ، ما به همون شیطان میگیم ای کاش فاصله من و تو فاصله مغرب و مشرق بود ...
پس بهتر نیست از همین امروز یاد خدا رو توی لحظه های زندگیمون بیشتر کنیم ؟؟ باور کنید هرچی خدا پررنگـتر باشه توی زندگی ما، احساس آرامش و خوشبختی بیشتری داریم...

فقط به این آیه ها کمی فکر کنیم ... همین

قرآن     www.ma3ta.com




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:54  توسط سیدعباس رضوي نيا  | 
دلم چقد تنگ شده بود ... برای خیلی چیزا ... فقط میگم خوشحالم که دوباره تونستم ،
دوباره تونستم لحظه ای رو با یاد خدا پر کنم ؛ خدایی که عاشقشم ... خدایی که هیچوقت تنهام نذاشته ... خدایی که همه معادلات و پیش بینی هارو به نفع ما تغییر میده ، فقط برای اینکه بگه دوستمون داره و حواسش همیشه و همیشه هست به ما ...
خدایا شکرت به خاطر این همه خوب بودنت ... عاشقتم

بعد از چند وقت اومدیم و با این مطلب وبلاگ رو آپ کردیم
امیدواریم همیشه و همه جا یاد خدا باهاتون باشه

خدا    www.ma3ta.com


ای خدایی که همه دلها به نام تو آغاز می شود و همه عشقها از نگاه تو سرچشمه می گیرد!

ای خدایی که واژه ها راآفریدی و به درختان توفیق دادی که مدادبشوند و به کاغذها همنشینی با شعرها را عطافرمودی!

ای خدایی که برای خوشبختی دریاها باران را دمادم فرو فرستادی و به خاطر گل روی خورشید ، به کوه ها گفتی هرگز راه نروند!

یک روز دروازه های ابدیت را به روی من باز کن . بگذار دمی در کوچه های بهشت بیاسایم!

ای خدایی که سراغت را از شمعها می توان گرفت و ستاره ها به شوق تو می درخشند!

ای خدایی که همه آلاله ها تو را می خوانند و همه جاده ها دوست دارند به تو ختم شوند!

روح مرا مثل پر پروانه ها زیبا کن و مرا در میان گرگهای نفس و گناه تنها مگذار!

ای خدایی که از تمام باغها زیباتری و زیبایی آفرین ها را دوست داری!

ای خدایی که گلها را همسایه دائمی من قرار دادی تا روزهای خوشبوی ازل را فراموش نکنم!

ای خدایی که هر روز و هر شب پشت پلکهایم می آیی و چشمهایم را با خود به ملکوت می بری!

دلم را مالامال از عشق آینه ها کن و ابرهای مسافر را به سوی باغچه ام بفرست!

آمــــــــــــــــین.... 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:51  توسط سیدعباس رضوي نيا  | 
پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
.
.
.

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها

زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم ... کورت می کند
تا شوی نزدیک ... دورت می کند !!

کج گشودی دست ... سنگت می کند !!
کج نهادی پای ... لنگت می کند !!

تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند !!

با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا !!

هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صدها مسأله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
گفتگو با خدا


تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر این جا کجاست؟؟
گفت این جا خانه ی خوب خداست !!

گفت این جا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند !

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟!

گفت آری خانه ی او بی ریاست ...
فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش ... روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است !!

دوستی را دوست معنا می دهد
قهر هم با دوست معنا می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست ...
قهری او هم نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد ...

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود ...
پله پله تا ملاقات خدا


می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد !!

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت ...
با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند !!

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد !!

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت ...

مثل این شعر روان و آشنا
پیش از این ها فکر می کردم خدا...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:41  توسط سیدعباس رضوي نيا  | 
               من خدائی دارم که در این نزدیکیست
                        نه در آن بالاها
                                مهربان ، خوب و قشنگ
                                          چهره اش نورانیست
                           یاد او ذکر من است در غم و شادی
                                   چون به غم می نگرم
                                             رقص کنان می خندم
                                                      که خدا یاد من است
                                                   او خدائیست که همواره مرا می خواند ...

من خدایی دارم    www.ma3ta.com
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:38  توسط سیدعباس رضوي نيا  | 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com                               بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com                                بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

      عیدتون مبارک

السلام ای غدیر!السلام ای غدیر!   السلام ای غدیر!  



شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

پروانه نجاتی:

دشت تا خیمه زد آهنگ خروشیدن را
چاه هم تجربه کرد آتش جوشیدن را
دست خورشید در آفاق رسالت چرخید
چنگ زد گیسوی تردید پریشیدن را
و بیابان چه تبی داشت از انبوه سکوت
تا مبارک کند این آینه پوشیدن را
عشق ابلاغ شد و حلقه مستان گُل کرد
تازه کرد آن خُم نو، چشمه نوشیدن را
پر شد آغوش غدیر از دم «بخٍّ بخٍّ»
تا بکوبد هیجانات نیوشیدن را
عطر «من کنتُ…» و غوغای «علی مولاه»
قافله قافله راند این همه کوشیدن را


تا شد به روی دست نبی (ص) مرتضی (ع) بلند

شد رایت جلال خدا برملا بلند
بشنید چون که نغمه «یا ایهاالرسول»
گردید منبری همه از پشته‌ها بلند
مرآت پاک لم‌یزلی، آیت جلی
شد بر سریر دست حبیب خدا بلند
آیین پاک ختم رسل ناتمام بود
گر بر نمی‌شد آن مه برج ولا بلند
هنگامه شد به کوری چشمان دشمنان
شد بانگ مرحبا ز همه ما سوی بلند
خورشید دین، سپهر یقین، ختم مرسلین…
شد زین سبب میان همه انبیا بلند
تا شد به عرش دست نبی ماه عارضش
شد این ندا ز بارگه کبریا بلند
تکمیل شد شریعت پاک محمدی
چونان که گشت دین خدا را لوا بلند
ای مظهر صفات خداوند لایزال
وی از تو آسمان ولایت به پا بلند
هرجا که بود پیکر هر ناتوان به خاک
هر جا که بود ناله هر بی‌نوا بلند
هر جا که بود طفل یتیمی سرشک‌بار
هرجا که بود شعله شور و نوا بلند
از بهر دستگیری آنان سپندوار
یک‌باره می‌شد ا» ید مشکل‌گشا بلند
تا خانه‌زاد خود کُنَدَت کردگار پاک
بهرت نمود خانه خود را بنا بلند
آهنگ «تفلحوا» چو شنیدی ز کوی دوست
و آواز خوش چو شد ز حریم حرا بلند
یک‌باره دست بیعت خود را از روی شوق
کردی به سوی شمس رُسل، مصطفی بلند
مدحت‌گر تو ذات جلالت مأب حق
مدح تو کرده با سخن «هل اتی» بلند
پا بر حریم خانه چون بگذاری از شرف
فریاد شوق می‌شود از بوریا بلند
با ذوالفقار تو همه جا آشکار بود
دست بلند شیر خدا، «لافتی» بلند
ما ریزه‌خوار خوان ولای توایم و بس
از لطف توست این که بُوَد بخت ما بلند
خمّ غدیر بود و به قدرت خدا نمود
جاه و جلال آن دُر یکدانه را بلند
در پهن دشت ظلمت کفر و نفاق و کین
همواره بود آیت شمس الضّحی بلند
باب المراد اهل جهانی و می‌کنند
بر آستان قدس تو دست دعا بلند
ای نفس قدرت ازلی، – یا علی – نمای
نخل شکوه نهضت «روح خدا» بلند
ما پیروان مکتب سرخ ولایتیم
گر می‌زنیم گام سوی کربلا بلند
عرش خدا زغصه بلرزاند، آن زمان
تیغی که گشت بر سر آن مقتدا بلند
تا مست جام توست «براتی» به روزگار
سر می‌کند به عشق تو روز جزا بلند

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 14:38  توسط سیدعباس رضوي نيا  | 

  


   عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 14:21  توسط سیدعباس رضوي نيا  |