|
خدا میخواست تا تقدیر عالم این چنین باشد کسی که صاحب عرش است ،مهمان زمین باشد ... خدا در ساق عرش خویش جایی را برایش ساخت که حتی ماورای دیده روح الامین باشد علی را قبل از آدم آفرید و در شب معراج به پیغمبر نشانش داد تا حق الیقین باشد خدا میخواست از رخساره ی خود پرده بردارد خدا میخواست تا دست خودش در آستین باشد علی حبه جنه ، قسیم النار و الجنه خدا میخواست آن باشد ،خدا میخواست این باشد به جز نام علی در پهنه تاریخ نامی نیست که بر انگشتر پیغمبران نقش نگین باشد مرا تا خطه های بی الف راهی کن و بگذار که بعد از خطبه یبینقطه ی تو نقطه چین باشد مرا در بیت ، بیت شعر هایم دستگیری کن غزل های تو بی اندازه باید دلنشین باشد غزل لطف خداوند است شاعر ها خبر دارند غزل خوب است در وصف امیر المومنین باشد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 17:20  توسط سیدعباس رضوي نيا
|
می خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست می خواستم كه ماهی غمگين بركه ای گفتم در اين زمانه كج فهم كند ذهن می خواستم كه مجلس ختمی برای اين آه ای پری هر چه غزل گريه! خواستم مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم نفرين به من كه پوچی دستم بزرگ بود
پاییز رخنه کرده به ذوق بهاری ام سرگشته پا گذاشته ام بر سر خودم جانم به لب رسیده از این روزهای تلخ باران شدم ولی در باغی که غنچه هاش بیدم که پا به خاک سپرده ست و سر به باد بی تو فرار می کند از من غرور من دنیای بی تو حیثیتم را ربوده است باید دگر به این من خسته کمک کنی
و کاش مرد غزل خوان شهر برگردد کسی شبيه خدا نيست، هيچ کس، ای کاش چه خوب می شد اگر مرد آسمانی ما خدا کند برکت ـ اين خيال دور از ذهن ـ شبيه خانه ارواح ساکت و سرديم هنوز منتظرم يک نفر خبر بدهد
بلد نبوده دلم تا که عاشقت باشم همیشه خواسته اما دلم ندانسته و رودخانه اشک تو را که می دیدم بدان! برای همیشه، نه، من نمی خواهم تمام حرف تو این است تازگی، دل من و بیت آخر این شعر هم رسید و نشد
به سمت خاطره هر وقت روی می آرم چه سرنوشت عجیبی تو پیش رو داری به اتهام غزل گفتن از تو می بینی تو کوله بار مضامین شعر یک مردی از آن زمانه که قابیل سایه ام را کشت صدای سوت قطاری که رفت می گوید
با نه شنيدن از تو كه من كم نمی شوم اين اولين خطای تو، حوای سنگ دل! بعد از تو ای خزان زده ديگر برای هر دل خور نشو عزيز از اين خلق بی خيال آه ای نگاه های تماشا، خدا وكيل! بگذار صادقانه بگويم بدون تو...
نیستی کم! نه از آیینه نه حتی از ماه من محال است به دیدار تو قانع باشم به تمنای تو دریا شده ام! گرچه یکی ست گفتم این غم به خداوند بگویم، دیدم صحبتی نیست! اگر هم گله ای هست از اوستمی توانیم برنجیم مگر ما از ماه! (فاضل نظری)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 17:19  توسط سیدعباس رضوي نيا
|
امروز به یک آیه از قرآن رسیدم که خیلی قشنگ و عمیق بود برام. البته تمام آیات قرآن قشنگ و دوست داشتنی هستند اما این یکی ... یـه حالی شدم با خوندنش
آیه 36 زخرف : وَ مَن یَعشُ عَن ذِكرِ الرَّحمنِ نُقَیِّض لَهُ شَیطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ و هر کس از یاد خدا رویگردان شود ، شیطان را به سراغ او میفرستیم ؛ پس همواره قرین اوست و در دو آیه بعد همین سوره یعنی آیه 38 از حال و هوای ما در قیامت میگه و میگه : ... زمانی که (در قیامت) نزد ما حاضر شود می گوید ای کاش میان من و تو فاصله مغرب و مشرق بود ؛ چه بد همنشینی بودی این پست رو خیلی نا خودآگاه گذاشتم روی وبلاگ ، فقط به خاطر اینکه کمی فکر کنیم .......... تمام دردها و ناراحتی های ما به خاطر غفلت از خداست ... هر چی کم داریم توی زندگی بخاطر دوری از خداست خود خدا داره میگه کسی که با خدا نیست ، شیطان به سراغش میره ... و وقتی هم شیطان همراه و همنشین لحظه های ما باشه هیچ معلوم نیست آخرش چی بشه ... و جالب اینه که توی قیامت ، ما به همون شیطان میگیم ای کاش فاصله من و تو فاصله مغرب و مشرق بود ... پس بهتر نیست از همین امروز یاد خدا رو توی لحظه های زندگیمون بیشتر کنیم ؟؟ باور کنید هرچی خدا پررنگـتر باشه توی زندگی ما، احساس آرامش و خوشبختی بیشتری داریم... فقط به این آیه ها کمی فکر کنیم ... همین ![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:54  توسط سیدعباس رضوي نيا
|
دلم چقد تنگ شده بود ... برای خیلی چیزا ... فقط میگم خوشحالم که دوباره تونستم ،
دوباره تونستم لحظه ای رو با یاد خدا پر کنم ؛ خدایی که عاشقشم ... خدایی که هیچوقت تنهام نذاشته ... خدایی که همه معادلات و پیش بینی هارو به نفع ما تغییر میده ، فقط برای اینکه بگه دوستمون داره و حواسش همیشه و همیشه هست به ما ... خدایا شکرت به خاطر این همه خوب بودنت ... عاشقتم بعد از چند وقت اومدیم و با این مطلب وبلاگ رو آپ کردیم امیدواریم همیشه و همه جا یاد خدا باهاتون باشه ![]() ای خدایی که همه دلها به نام تو آغاز می شود و همه عشقها از نگاه تو سرچشمه می گیرد! ای خدایی که واژه ها راآفریدی و به درختان توفیق دادی که مدادبشوند و به کاغذها همنشینی با شعرها را عطافرمودی! ای خدایی که برای خوشبختی دریاها باران را دمادم فرو فرستادی و به خاطر گل روی خورشید ، به کوه ها گفتی هرگز راه نروند! یک روز دروازه های ابدیت را به روی من باز کن . بگذار دمی در کوچه های بهشت بیاسایم! ای خدایی که سراغت را از شمعها می توان گرفت و ستاره ها به شوق تو می درخشند! ای خدایی که همه آلاله ها تو را می خوانند و همه جاده ها دوست دارند به تو ختم شوند! روح مرا مثل پر پروانه ها زیبا کن و مرا در میان گرگهای نفس و گناه تنها مگذار! ای خدایی که از تمام باغها زیباتری و زیبایی آفرین ها را دوست داری! ای خدایی که گلها را همسایه دائمی من قرار دادی تا روزهای خوشبوی ازل را فراموش نکنم! ای خدایی که هر روز و هر شب پشت پلکهایم می آیی و چشمهایم را با خود به ملکوت می بری! دلم را مالامال از عشق آینه ها کن و ابرهای مسافر را به سوی باغچه ام بفرست! آمــــــــــــــــین....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:51  توسط سیدعباس رضوي نيا
|
پیش از این ها فکر می کردم خدا خانه ای دارد میان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه، برق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان رعد و برق شب، طنین خنده اش سیل و طوفان نعره ی توفنده اش دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچکس را در حضورش راه نیست پیش از این ها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین بود، اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود .
. . در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت هر چه می پرسیدم از خود از خدا از زمین از آسمان از ابرها زود می گفتند این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست هر چه می پرسی جوابش آتش است آب اگر خوردی عذابش آتش است تا ببندی چشم ... کورت می کند تا شوی نزدیک ... دورت می کند !! کج گشودی دست ... سنگت می کند !! کج نهادی پای ... لنگت می کند !! تا خطا کردی عذابت می کند در میان آتش آبت می کند !! با همین قصه دلم مشغول بود خواب هایم خواب دیو و غول بود خواب می دیدم که غرق آتشم در دهان شعله های سرکشم در دهان اژدهایی خشمگین بر سرم باران گرز آتشین محو می شد نعره هایم بی صدا در طنین خنده ی خشم خدا ... نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا !! هر چه می کردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه تلخ مثل خنده ای بی حوصله سخت مثل حل صدها مسأله مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر در میان راه در یک روستا خانه ای دیدیم خوب و آشنا زود پرسیدم پدر این جا کجاست؟؟ گفت این جا خانه ی خوب خداست !! گفت این جا می شود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند ! با وضویی دست و رویی تازه کرد با دل خود گفتگویی تازه کرد گفتمش پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟! گفت آری خانه ی او بی ریاست ... فرش هایش از گلیم و بوریاست مهربان و ساده و بی کینه است مثل نوری در دل آیینه است عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش ... روشنی خشم نامی از نشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست قهر او از آشتی شیرین تر است مثل قهر مهربان مادر است !! دوستی را دوست معنا می دهد قهر هم با دوست معنا می دهد هیچ کس با دشمن خود قهر نیست ... قهری او هم نشان دوستی است تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست دوستی از من به من نزدیک تر از رگ گردن به من نزدیک تر آن خدای پیش از این را باد برد نام او را هم دلم از یاد برد ... آن خدا مثل خیال و خواب بود چون حبابی نقش روی آب بود ...
می توانم بعد از این با این خدا دوست باشم دوست، پاک و بی ریا می توان با این خدا پرواز کرد سفره ی دل را برایش باز کرد !! می توان درباره ی گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد چکه چکه مثل باران راز گفت ... با دو قطره صد هزاران راز گفت می توان با او صمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد می توان تصنیفی از پرواز خواند با الفبای سکوت آواز خواند !! می توان مثل علفها حرف زد با زبانی بی الفبا حرف زد !! می توان درباره ی هر چیز گفت می توان شعری خیال انگیز گفت ... مثل این شعر روان و آشنا پیش از این ها فکر می کردم خدا...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:41  توسط سیدعباس رضوي نيا
|
نه در آن بالاها مهربان ، خوب و قشنگ چهره اش نورانیست یاد او ذکر من است در غم و شادی چون به غم می نگرم رقص کنان می خندم که خدا یاد من است او خدائیست که همواره مرا می خواند ... ![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:38  توسط سیدعباس رضوي نيا
|
پروانه نجاتی: دشت تا خیمه زد آهنگ خروشیدن را
تا شد به روی دست نبی (ص) مرتضی (ع) بلند
شد رایت جلال خدا برملا بلند
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 14:38  توسط سیدعباس رضوي نيا
|
|